تبلیغات
شبهای روشن
   

 وبلاگ من ...

 3 وبلاگ من

 3 ایمیل من

 

وضعیت یا هو

 

[YahooOnline(1z4)]

 

 

لینکستان

 

 3 بهار

 

 3 تولد یک پروانه

 

 3 مزرعه

 

 3 یک عاشقانه بسیار آرام

 

 3 شبهای لاهیجان

 

لینکدونی

 

DumpName] (-)

آرشیو لینكدونی

 

جستجو

  

جستجو در بلاگ

 

آمار وبلاگ

 

بازدیدهای امروز : [cb:stat_today_view]

بازدید های دیروز : [cb:stat_yesterday_view]

كل مطالب : [cb:stat_total_post]

كل نظرها :

كل بازدید ها : [cb:stat_total_view]

 

.........................................

 

 

  <

 

نمی دونم امروز چی شد که به اینجا سر زدم........

شاید واسه اینه که یه لحظه یاد خاطراتم افتادم...........

یاد کسی که اسمش دوست بود..........

اما......

می دونی ....

خیلی حرفا بود که می خواستم رو در رو بهت بزنم

اما حس می کنم دیگه نمی بینمت........

اما می خوام بدونی

می خوام برات بگم..........

اون روز ...............

که برای آخرین بار دیدمت

تنها کسی بودی که

توی امام زاده حسن.......

نتونستی شله زرد نذریتو بخوری

اون روز رفتم نذرم رو ادا کردم

می دونی واسه چی ........

واسه آزادیت............................................

همونی که احساس می کنم الان یه ........

آخرین دینم رو به دوستم ادا کردم

آخرین کاری بود که از دستم بر اومد

اما من موندم و .......

بعد نمی دونم چی شد

موبایلت شروع کرد به واسطه گری.......

دیدمت.........

خوشحال شدم.........

نه از دیدنت

چون فهمیدم دیگه تنها نیستی

هنوز دلم واسه­ی دوستم و تنهاییاش شور می زد......

اما توی دلم یه لکه­ی سیاه موند............

انقد موند و موند

تا دلم از لکه های سیاه پر شد........

نمی دونم چرا ازت انقدر دلخور بودم........

نمی دونم چرا دلم می خواست دوستم پشتم باشه .........

شاید انتظار بیهوده­ای بود.......

می خوام بهت بگم

می خوام باهات حرف بزنم

می خوام بدونی

می خوام بدونی در مورد چی فکر می کنم..........

می خوام خودمو از این کینه خلاص کنم..........

شاید فکر می کنم حرف زدن آرومم کنه........

می دونی ........

من الان پر از تردیدم

پر از علامت سوال

برای فکرایی می کردم در مورد یه مرد..............

یه مردی که برام سمبل آزادگی بود

همیشه به علی می گفتم

وای علی خوش به حالش

چه دلی داره

حاضر بخاطر عقیده اش حتی از خودشم بگذره........

اما............

فقط یک روز کافی بود

فقط چند ساعت

فقط چند دقیقه

که خیلی چیزا رو بفهمم

که زندگیم رو از این رو به اون رو کنه

توی چند دقیقه

فرق بین مرد بودن و نامردی  رو فهمیدم

فرق بین آدمای شجاع با آدمایی که از ترس تمام بدنشون می لرزه اما ادا می کنند شاید هوا کمی سرد بوده که لرزیدن

فرق بین آدمایی که ادای پروانه شدن می کنن اما خیلی کمتر از اونی هستن.........

نمی دونم چرا احساس می کنی عنکبوت هستی

آهان

شاید واسه اینه که تار می تنی تا بتونی آدمای ساده رو با رویاهات گیر بندازی

می دونی

دلم می خواد بهت یه واقعیت رو بگم

یه عنکبوت همیشه یه عنکبوت می مونه

شاید بتونه از شاخه ای به شاخه ی دیگه بپره که قدرت نمایی کنه ( واسه ی تار تنیدن )

اما هیچ وقت نمی تونه پرواز تو آسمون رو تجربه کنه

 

نوشته شده توسط بهار در  پنجشنبه 26 مهر 1386  و ساعت 10:10 ق.ظ

   ویرایش شده در پنجشنبه 26 مهر 1386 ساعت10:10 ق.ظ

 

() نظر

 

  <برای من بزرگترین معجزه همین است كه من وجود دارم –

 

به وجود می‌آیم
هنگامی که در تو آرام می‌گیرم...

چند ساعت دیگر شاید اینجا یک اتفاق بیفتد ، شاید هم هیچ اتفاقی نیفتد ، اصلا مگر چه خبر است ؟۸ امرداد هم یک روز معمولی است مثل همه روزهای دیگر ... پر از روزمرگی ، پر از کار ... تفاوتش فقط این است که در این روز خیلی ها به من لبخند می زنند و این جمله تکراری را می گویند : " تولدت مبارک " و خیلی ها هم فراموش ... شناسنامه ام می گوید در ۸ مرداد متولد شده ام ، دروغ می گوید مثل […] ! . من که آن روز متولد نشدم ، خیلی وقت بعد بود ... فکر می کنم ، ۳۱ مرداد هشتاد و پنج ، آن روزی که دلم برای یک جفت چشم قشنگ تنگ شده بود ، آن روزی که فهمیدم دلم را جایی جا گذاشته ام ... روز عاشق شدنم روز میلاد من بود ... ۸مرداد من فقط به دنیا آمده ام ... همین !

 دو سال از رفتنت گذشت . هنوزم صدای زمزمه هات و سرفه هات تو گوشم ِ .‌‌‌‌‌‌همیشه دوست داشتی پروانه شدنم رو می دیدی .کجاییی علی نازنینم که ببینی عنکبوت هم می تونه پرواز کنه .... 

جنگ شد ، عده ای رفتند و برای شرفشان جنگیدند ، بعد از جنگ یك قبرستان بزرگ باقی ماند و مقداری زیادی شرف ... !

 

نوشته شده توسط بهرنگ محمودی در  دوشنبه 8 مرداد 1386  و ساعت 11:07 ق.ظ

   ویرایش شده در دوشنبه 8 مرداد 1386 ساعت07:07 ق.ظ

 

() نظر

 

  <باد شبانه ،امشب ،زمزمه دوستان هدیه آورده است .

 

۱)

 گفتیم دل باخته‌ایم، ورق‌ها را از روی میز جمع کردید.
گفتیم مزه‌ی عاشق نفس است، پیش‌دستی را پس زدید.
گفتیم پیک آخر باشد، بساط را به هم ریختید.
حالا، بین خودمان بماند جان‌دلم...
کافه‌ی تعطیل سوت و کور هم آتش زدن دارد؟

۲)

سنگ اول حماقت
سنگ دوم شقاوت
سنگ​های دیگر می​بارند.
سنگ اول را بغض سربرج نه،
سنگ دوم را درد بی​پناهی نه،
سنگ​های دیگر را هم نه،
نه
سنگ​ها را آن که چشم​هایش را بسته است
می​پراند.
خون خشکیده بر کلوخ
زیر نور چراغ گردان نه،
مثل دانه​ی انار لهیده نه،
پیش چشم آن که چشم​هایش را بسته نگه​ می​دارد،
رنگ می​بازد.
سنگ سوم را نه،
سنگ​های تا آخر را نه،
همه سنگ​های آینده را
دست​های در ساحل عافیت سوا می​کنند
با چشم بسته.
سنگ آخر نه،
سنگ اول نه،
همه سنگ​ها از وقاحت لبریزند
وقتی
کسی، جایی، شانه بالا می​اندازد
تا باران سنگ ببارد.
سنگ نه
سنگ​ها نه
دیوار و رگبار و طناب و دار و سنگسار
در ملاء عام قانون می​شود
وقتی با چشم بسته در ساحل عافیت
راه می​رود کسی.
با شانه​های بی​بار
بر زمینی
بی باران
بی زن
بی عشق .

 ۳)

 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ تو که مردی .جواب این همه علامت سوال رو کی می خواد بده ...

 

نوشته شده توسط بهرنگ محمودی در  پنجشنبه 28 تیر 1386  و ساعت 02:07 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <آخرین نوشته

 

روزگارم را به تیرگی چشمانت می سپارم
روزنه ام باش
به شعاع كوچك نورت
آرامم می كند تاریكی

سیامک مُرد نقطه

 

نوشته شده توسط بهرنگ محمودی در  دوشنبه 4 تیر 1386  و ساعت 01:06 ق.ظ

   ویرایش شده در - ساعت-

 

() نظر

 

  <ایمیل سیامک به من

 

(شترمرغ) بهرنگ عزیزم،

نمی دانم از من چقدر دلگیری...می دانم که مدتی است از من هیچ خبری نداری. این را هم بگذار به حساب بی شخصیتیِ من. این هم احتمالا آخرین نامه ای است که برایت می نویسم. حرفهایی هست که باید قبل از رفتنم می گفتم و تو شاید تنها کسی باشی که می توانی وضع مرا بفهمی؛ هرچه نباشد ما از یک طرف فامیل هستیم، اگر چه هیچ کدام هویت خاصی نداریم.

یادت هست یک روز آرزوهایت را برایم گفتی؟ یادت هست گفتی که اگر یک شتر واقعی بودی می خواستی به مصر بروی و تاریخ باستانیان را بخوانی و تمام اسرار آنها را کشف کنی و بیماریهای لاعلاج را درمان کنی؟ یادت هست گفتی که اگر  یک مرغ کامل بودی تا خود خورشید پرواز می کردی و آنقدر با خودت نور می آوردی تا دیگر هیچ وقت شب نشود؟ می دانی، روی آرزوهایت فکر کن، نکند یک روز به آنها برسی...

می دانی، من در این چند وقتی که از من خبر نداشتی همه ء این کارها را کردم. مثل یک شترِ واقعی برای مطالعه ء اسرار کائنات آنقدر صحرانوردی کردم تا پاهایم پینه بست. مثل یک گاو آنقدر بار بردم تا ثابت کنم که از هیچ گاومیشی کمتر نیستم و کمرم شکست. مثل یک پلنگ بزرگ به جنگ تمام شیرها و گرگها رفتم و آنقدر جنگیدم تا تمام پوستم پاره شد. من همه ء این کارها را کردم فقط برای اینکه یک چیز را بفهمم : من اگر تمام صحراها را با پاهای خودم بگردم، اگر تمام بارهای عالم را ببرم و اگر تمام موجودات دیگر را هم نابود کنم، نه شتر هستم، نه گاوم و نه پلنگ.

می دانی، مشکل تو اسم نیست؛ من اسمم را هم عوض کردم. مشکل، باوری است که به خودمان نداریم. یادت هست سحر به تو می گفت چون نمی پری به هیچ جایی نمی رسی؟ یادت هست بهنام - مانند پدر من - نهیب می زد که تو در هیچ صحرایی دوام نمی آوری؟ تازه تو عموی مرا نداشتی که هر روز صبح دندانهایم را نگاه می کرد و می گفت به درد هیچ جنگی نمی خورند. می دانی، حقیقت این بود که من هم صحرانوردم، هم بار می برم و هم می جنگم، فقط در حد خودم...

شترمرغ عزیز، آرزوهایت را عوض کن. من می روم تا در گوشه ای که هیچ کس نیست به دنبال خودم بگردم، حالا که نه پاهای بلندم را دارم،‌ نه کمر پهن و نه پوست روشن می دانم که به هیچ دردی نمی خورم. من قربانی یک اسم تو خالی شدم، تو اسمت را عوض نکن. اگر روزی خودم را پیدا کردم، بر می گردم. به امید آن روز.

قربانت،
(شتر گاو پلنگ) سیامک منشی زاده

 

نوشته شده توسط بهرنگ محمودی در  پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386  و ساعت 01:05 ق.ظ

   ویرایش شده در پنجشنبه 27 اردیبهشت 1386 ساعت01:05 ق.ظ

 

() نظر